نیما و طبیعت گرایی
فرشید فرجی
انسان، جزیی از طبیعت است (نامه های نیما، ص 580)
از بارزترین دگرگونیهای شعر معاصر فارسی از عصر نیمایی به این سو، تغییر نگرش شعر در برخورد با طبیعت گفته شده و این کاملاً درست است.
این دریافت تازه و تغییر زاویه دید نسبت به اشیاء و پدیده های اطراف، ره آورد دگراندیشی و نوجویی شعر نیمایی است. تنها وزن شعر فارسی دچار دگردیسی نشد، مهم تر از همه فهم و دید تازه از جهان و عناصر و طبیعت بود که توانست نیما و پیروانش را در عرصه ای جدید قرار دهد و نوای جدیدی در ساز شعر فارسی پدید آورد.
علی اسفندیاری (1338 ـ 1276) در مقدمة شعر افسانه می نویسد: ... چیزی که بیشتر مرا به این ساختمان تازه معتقد کرده است همانا رعایت معنی و طبیعت خاص هر چیز است و هیچ حسی برای شعر و شاعر بالاتر از این نیست که بهتر بتواند طبیعت را تشریح کند و معنی را به طور ساده جلوه بدهد...
در نگاه نیما، طبیعت و انسان از هم تفکیک ناشدنی است. او طبیعت را از درون انسان می بیند و انسان را در طبیعت می یابد. این دو در حیات اجتماعی به هم پیوسته اند و مکمل هم اند. او این دو را از هم تفکیک نمی کند، بلکه هر دو سمت را در یک دستگاه نظری واحد می سنجد و می شناساند. زندگی هماهنگ با طبیعت، نیما را برای پذیرش دیدی واقع گرایانه نسبت به کل حیات، آماده و مستعد می کند و آموزش و تجربة دیدگاههای واقع گرایانه او را به طبیعت نزدیک تر می سازد. در چنین حالتی اجزا و عناصر طبیعت نمود و نماد زندگی و موقعیت انسان می شود و زندگی انسان در پیوند با عوامل و اجزای طبیعت مفهوم می یابد.
در پیش کومه ام / در صحنة تمشک / بی خود ببسته است / مهتاب بی طراوت، لانه.
این نگرش باعث می شود تا شاعر در کسوتی انسان مدارانه از فراز گردنه های خرد و خراب و مست، خویشتن خویش را فریاد بزند و با مدد اجزای طبیعت، واقعیت روزگار خویش را ترسیم کند.
خانه ام ابری است/ یکسره روی زمین ابری است با آن / از فراز گردنه خرد و خراب و مست / باد می پیچد.
در این شعر، نیما خانه اش را توصیف می کند که ابری است و باد می آید اما تیرگی و ویرانی ناشی از این ابر و باد به خانة شاعر محدود نمی شود، او از تیرگی و خرابی فضا و محدودة خانة خود تیرگی و خرابی همة روی زمین و دنیا را نتیجه می گیرد.
مقایسة خود نه نسبت به شهر و یا کشوری که خانه شاعر جزء کوچکی از آن است بلکه با کل جهان، خانة شاعر را خانة ما می کند، یعنی کشوری که خانة همة ماست و خود جزء کوچکی از کل جهان است.
این هم ذات پنداری انسان و طبیعت از بارزترین جلوه های طبیعت گرایی شاعر است که از سوی دیگر هدفمندی تصاویر و توصیفات عینی و طبیعی در کلام او، راه به جریانی روشن و دستگاهی فکری و منسجم می برد.
من در شعر قایق، تنها شاعر (راوی) نیست که گزارشی است از انسانهای هم روزگارش. من چهره ام گرفته/ من قایقم نشسته به خشکی...
افسانه، سرآهنگ و راه گشای دورانی تازه در شعر فارسی، گفت وگوی دراز و دلپذیری است که با بهره گیری از طبیعت بکر و عناصر ملموس آن آغاز شده و با همدلی گویندگان ادامه می یابد و با یگانگی آنان (عناصر زنده و پویای طبیعت) به پایان می رسد.
عاشق و افسانه هر یک با رشتة کلامی تنیده از دل و بافته از جان نقش خود را توأم و درهم رونده در تاروپود طبیعت می بافند تا سرانجام از انسان و طبیعت همزاد، تصویری دیگر چون روشنایی تازه ای سر برآورد.
منظومه این گونه آغاز می شود:
براي مشاهده متن كامل بر روي " ادامه متن " كليك كنيد